پایگاه جامع اطلاع رسانی امام حسن مجتبی علیه السلام

امروز : سه شنبه
۲۹. آبان ۱۳۹۷
11. ربيع‌الاول 1440
20. دسامبر 2018

یک وصیت

نامه الکترونیک چاپ PDF
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 

شايد بيش از چند ساعت از عمر چهل و هشت ساله ي امام حسن مجتبي نمانده بود. رنگ و رويش همچون زمرد سبز شده بود.
نگاهي به درو و بر خود انداخت و چشمش به قنبر افتاد.
فرمود قنبر! برو به محمد بن حنفيه بگو که مرا به بيند.
قنبر شتاب زده به در خانه ي محمد رفت و به او گفت:
- امام مجتبي را درياب.
محمد بن حنفيه چنان سراسيمه و دست و پاچه شده بود که بند کفشش را نبسته به راه افتاد و شتابان بحضور بردارش شرفياب شد.
امام مجتبي در عين اينکه با سکرات مرگ دست به گريبان بود به محمد بن حنفيه نگاهي کرد و فرمود بنشين محمد بنشين و بشنو سخنان مرا سخناني که مرده را زنده ميسازد و زنده را مي ميراند بکوشيد که کان علم و کانون حکمت باشيد. بکوشيد که همچون مشعل تابان پيرامون نور هدايت بيفشانيد.
خورشيد تابان از لحظه ي طلوع تا لحظه ي غروب خود مطلقا روشن است ولي روشناييش طي يک روز بيک منوال نيست. گاهي اندک و گاهي بسيار. در نيمه ي روز کامل و در پايان روز ناقص است.

 

 

 


اما علمت ان الله جعل ولد ابراهيم ائمه و فضل بعضهم علي بعض.
ميداني اي محمد که پروردگار متعال فرزندان ابراهيم را به پيشوايي روحاني بشر گماشت ولي در عين حال گروهي را بر گروه ديگر برتري بخشيد و محمد بن عبدالله رسول الله صلي الله عليه و آله را بنام سيدالانبياء و المرسلين برگزيد.
اي محمد. من در تو گمان حسد نمي برم زيرا خداوند بي همتا در قرآن کريم حسود را با کفار قرين فرمود.
من ترا اي محمد با شيطان دمساز نمي بينم زيرا روح ترا مقدس تر و مهذب تر از آن مي شناسم که شيطان را بشناسد.
دوست نميداري اي محمد بگويم که پدر تو در حق تو چه گفت پدر تو در جنگ بصره فرمود:
- آنکس که دوست ميدارد در حق من نيکويي کند در حق فرزندم محمد به نيکي به پردازد.
اي محمد! ميداني که وقتي چشمان من از روي اين جهان فروخفته مقام امامت ويژه ي حسين بن علي است ميداني که اين خلعت مقدس را خدا بر اندامش پوشانيده و آن چنانکه محمد علي را برگزيده و علي مرا برگزيده من نيز مأمورم حسين را برگزينم.
علم الله انکم خير خلقه فاصطفي منکم محمدا و اختار محمد عليا و احتارني علي لللامامه و اخترت انا الحسين.
محمد بن حنفيه در اين پاسخ چنين گفت:
- تو امام من و پيشواي من و واسطه ي مقدسي باشي که مرا به محمد رسول الله ارتباط بخشي. من دوست ميداشتم پيش از آن که خبر رحلت ترا بشنوم جان شيرين سپرده باشم.
در مغز من از فضايل و محامد تو دريايي مواج تلاطم مي کند که نه دوست کسي ميتواند به عمق و عظمتش پي برد و نه گذشت روزگار و مرور ايام امواجش را آرام سازد.
الحسين اعلمنا علما واثقلنا حملا و اقرينا من رسول الله رحما کان اما ما قبل ان يحلق و قراء الوحي قبل ان ينطق.
در ميان کس از حسين دانشمندتر و بردبارتر و به رسول اکرم نزديکتر نيست. او پيش از آنکه به جهان پان گذارد امام بود و هنوز لب به سخن نگشوده آيات الهي تلاوت مي کرد.
قبول داريم. مي پذيريم. حسين بن علي را امام و پيشواي خود مي شناسيم و مشکلات زندگي خود را بوي عرضه ميداريم.
محمد با چشماني که از اشک و غم لبريز از حضور برادرش برگشت و ديگر لحظه هايي که آخرين لحظات زندگاني حسن زا تشکيل ميداد فراميرسيد.
جز حسين بن علي کس بر بالينش نبود.
فرمود:
- پنجه هاي خود را در مشت من بگذار.
امام حسين انگشتانش را به برادرش سپرد:
- من تا آخرين نفس ادراکم را از دست نميدهم. در آن دم که عمرم بپايان ميرسد، در آنوقت که چشمم به فرشته ي مرگ مي افتد، انگشت ترا خواهم فشرد تا بداني که برادر تو چگونه جان خواهد سپرد.
براي برادري همچون حسين بسيار دشوار بود که غمي بدين سنگيني و فشار را در دل خود جا دهد و لحظه ي مرگ برادر را بشناسد. معهذا اطاعت کرد. آرام نشست. امام مجتبي به آهستگي نفس ميکشيد.
اين نفس هاي آهسته دم بدم شمرده تر و سنگين تر از سينه اش برمي آميد تا وقتي که فشار خفيفي را در انگشتانس احساس کرد.
خم شد. گوشش را دم لبهاي برادرش قرار داد.
امام مجتبي در آن لحظه فرمود:
- مي شنوي يا ابا عبدالله. اين ملک الملوت است که با من حرف ميزند. مرا به رضاي الهي بشارت ميدهد.
سپس آهسته گفت:
بالرفيق الاعلي.
و بعد روح مقدسش از تنگناي رنج دهنده ي اين جهان به بهشت برين پرکشيد و در کنار جد و پدر مادرش آرام گرفت.
صلوات الله و سلامه عليک يا ابا محمد يا حسن بن علي يا حجة الله علي خلقه و رحمة الله و برکاته.
طغيان عايشه:
در روز بيست و هشتم ماه صفر سال پنجاهم هجرت شيون ماتم ابتدا از خاندان نبوت و بعد از در و ديوار شهر مدينه برخاست.
حسن بن علي سبط مطهر رسول اکرم در اين دنيا چهل و هفت سال و پنج ماه و سيزده روز زندگي کرده بود. وي اين چهل و هفت سال و نيم را با صبر و حلم و متانت و مناعت بسر برده بود.
اين حديث، حديث مشهوريست که از رسول اکرم روايت مي کنند.
رسول الله بهنگام رحلت فرمود من حلم و صبرم را به حسن و ابا و شجاعتم را به حسين بخشيده ام.
در نيمروز بيست و هشتم صفر پيکر مقدس مجتبي را به غسلگاه بردند و بهنگام عصر جنازه اش براي تجهيز آماده شده بود.
حسن بن علي وصيت کرده بود که نعش مرا ابتدا به روضه ي رسول الله نزديک سازيد تا عهدم را با تربت جدم تجديد کنم.
و براساس همين وصيت ديده شده که جنازه ي حسن به سمت آرامگاه رسول الله ميرود.
مروان بن حکم در اينوقت والي مدينه بود.
پرسيد چه خبر است؟
گوينده اي گفت:
- اين جنازه ي حسن بن علي است که ميخواهند در کنار قبر پيغمبر دفنش کنند.
مروان فرياد کشيد:
- چطور؟ حسن را ميخواهند در پهلوي پيغمبر بخوابانند؟ و عثمان مظلوم را که اميرالمؤمنين بود در قبرستان جهودها بخاک سپرده اند هرگز. هرگز ما نخواهيم گذاشت اين کار صورت بگيرد.
و بيدرنگ گروهي نزديک به هفتاد نفر از بني اميه را با سلاح جنگ بهمراه برداشت و جلوي ازدحامي را که با نعش حسن بن علي به سمت خانه ي رسول الله ميرفتند گرفت.
يارب هيجاهي خير من دعه.
چه بسيار جنگ که از صلح شايسته تر است. ما نميتوانيم خاموش باشيم. ما نمي توانيم حسن را هم آغوش محد صلي الله عليه و آله و عثمان را در قبرستان يهودان به بينيم.
ابوهريره جلو دويد گفت چطور شما نمي توانيد حسن بن علي را در کنار جدش به بينيد! چرا؟ حسن پسر پيغمبر است و چه چيز مانع است که اين پسر در کنار پدرش بخاک سپرده شود.
مروان از اين اعتراض در خود فرورفت. بکارش درماند زيرا آورنده ي اين اعتراض ابوهريره بود که از اصحاب سرشناس رسول اکرم بود.
مروان سراسيمه به غلامش گفت هر چه زودتر ام المؤمنين عايشه را آگاه سازد علتش هم اين بود که مدفن رسول اکرم خانه ي عايشه بود.
بني اميه همچنان ايستادگي مي کردند و بني هاشم هم با چهره هاي
برافروخته پيش ميرفتند که راه را جلوي پاي خود بازکنند.
رفته رفته دستها بسمت قبضه هاي شمشير نزديک ميشد و خونها در شقيقه ها به موج مي افتاد.
ناگهان عايشه را ديدند که بر قاطر زين کرده ي مروان بن حکم سوار است و با سرعت پيش ميتازد.
عايشه از راه رسيد و بيدرنگ فرياد کشيد:
نحوا انبکم عن بيني فانه لايدفن فيه شيئي و لايهتک علي رسول الله حجابه.
پسرتان را کنار ببريد در خانه ي من جنازه ي دفن نخواهد شد. من نمي گذارم به حرمت رسول الله تعدي شود.
ابوعبيدالله الحسين عليه  السلام که تا اين هنگام تقريبا خاموش بود فرمود:
- چي؟ شما نمي گذاريد حرمت رسول الله بشکند. تو و پدر تو ديريست که اين حرمت را شکسته ايد. اين تو نبودي که پدرت را با عمر بن خطاب در کنار قبر پيغمبر بخاک سپرده اي و کساني را پهلويش خوابانيده اي که هرگز دوستشان نميداشت؟
پسر اگر در کنار پدرش بخوابد حرمت پدري مي شکند ولي اين دو مرد منحرف و منفور که درکنار رسول اکرم دفن شده اند حرمتش را نشکسته اند؟
مروان هنوز عثمان عثمان مي کرد و مي گفت امروز روز خون ريزي و جدال است.
امام حسين رويش را بسمت مروان برگردانيد و گفت:
بخدا. بآنکس که مکه را حرم خويش خوانده حسن بن علي تنها حسن بن علي سزاوار است که با جدش رسول اکرم هم آغوش باشد.
عثمان اين عثمان شما. اين مرد که کوه کوه گناه بدوش گرفته بود اين عثمان که ابوذر را به ربذه تبعيد کرده بود. اين عثمان که مردي همچون عمار بن ياسر را لگدکوب کرده بود. اين عثمان که عبدالله بن مسعود قاري معروف قرآن را به آنصورت شکنجه و آزار داده بود.
اين عثمان که تو و پدرت را بر خلاف شريعت اسلام و علي رغم رسول اکرم به مدينه بازگردانيده و بر خون و مال و ناموس مردم سلطنت داده بود.
اين عثمان سزاوار نبود که در آرامگاه رسول الله بيارامد.
سخنان سيد الشهداء عايشه را با صفوف بني اميه بهم پيچيد.
ابوهريره دوباره فرياد زد:
اي مروان. حسن را از خانه ي جدش مرانيد. من از رسول الله شنيدم که فرمود: الحسن و الحسين سيد اشباب اهل الجنه.
عايشه ديد که قضيه صورت غامضي بخود گرفته و اگر بخواهد بر اساس منطق و استدلال با اين قوم صحبت کند هنوز کلمه اي نگفته درهم خواهد شکست زيرا در جواب اين دلايل و براهين حرف حسابي ندارد پيش بياورد.
عايشه در اينجا به همه متانت و ابهت خود از روش بسيار عادي زنانه استفاده کرد و همچون بدوي هاي بي بندوبار جيغ کشيد:
والله لا يدفن الحسن ها هنا او تجز هذه «و اومت بيدها الي شعرها»
- بخدا حسن حق ندارد در اينجا مدفون شود.
اگر دفنش کنيد اينها را خواهم کند.
«و اشاره به گيسوان خود کرد»
محمد بن حنفيه که از خشم سراپا ميلرزيد پيش رفت و گفت:
- يک روز بر شتر. يک روز بر قاطر! اي زن تو از جان ما بني
هاشم چه ميخواهي.
عايشه با لحن تحقير کننده اي به محمد جواب داد:
و- من با بني فاطمه صحبت مي کنم بتو مربوط نيست.
محمد بن حنفيه با کله ي «يک روز بر شتر» از جنگ جمل ياد کرده بود. اين يادآوري عبدالله بن عباس را به فرياد درآورد نعره کشيد که اي عايشه.
تجملت تبغلت و لو عشت تفيلت.
بر شتر سوار شدي و جنگ بصره را برپا کردي و بر قاطر سوار شدي و اين فتنه را برانگيختي و اگر عمر تو کفايت کند بالاخره بر فيل هم سوار خواهي شد.
ولي عايشه دمبدم عصبي تر ميشد و هيجان او بني اميه را نيز به هيجان مي آورد.
در اين هنگام عايشه خود را از استر به زمين انداخت و بناي جيغ و داد را گذاشت بني اميه بسوي بني هاشم حمله آوردند و بني هاشم شمشيرها از غلاف کشيدند. جنگ احتمالي بصورت يک واقعه حتمي درآمد ناگهان سيدالشهداء خود را در ميان اين گروه جنگجو انداخت و فرياد زد
الله الله لايضيعوا وصيته اخي و اعدلوا به الي والبقيع فانه اقسم علي ان انا منعت ان لا اخاصم فيه.
شما را بخدا وصيت برادرم را درهم مشکنيد.
برادرم را بسمت بقيع ببريد.
و بعد به بني اميه فرمود:
- بخدا اگر اين وصيت در ميان نبود براي نخستين بار در عمرتان معني شمشير زدن و زور آزمودن را درمي يافتيد. ما با شما عهد و پيمان نداريم. پيمان ما از ديرباز بادست پيمان گسل شما ازهم گسسته و حرمت رحامت را از ميان برداشته است.
و بعد به عايشه گفت:
- هدف ما دفن اين جنازه مطهر در مرقد رسول اکرم نبود. برادرم وصيت کرده بود که جنازه اش را با شرف تربت رسول مشرف سازم.
برادرم از همه ي مرم به خدا و رسول خدا و کتاب خدا آشناتر بود برادرم حرمت جدش را خوب مي شناخت و هرگز به هتک اين حرمت رضامند نبود.
برادرم ميدانست که در قرآن مجيد آمده است:
يا ايها الذين آمنوت لاتدخلوا بيوت النبي الا ان يؤذن لکم.
ولي تو پدر خويش را بر خلاف رضاي رسول الله بخانه اش راه دادي.
در قرآن مجيد دستور رسيده که:
لاترفعوا اصواتکم فوق صوت النبي.
ولي تو اجازه داده اي که دم گوش پيغمبر کلنگ و بيل بر زمين بکوبند تا جنازه ابوبکر و عمر را در پهلويش بخاک بسپارند برادرم اين آيات محکمات را ميشناخت و اجازه نميداد که بخطر جنازه اش بر ضد قوانين اسلام اقدامي بعمل آيد.
بخدا اگر چنين نبود. اگر فرمان الهي در ميان نبود من امروز با همه ي تجهيزات و تسليحات تو علي رغم الف تو نعش برادرم را در اين خانه دفن مي کردم و عجز و ذلت ترا بهمه نشان ميدادم.
سر جنازه از مسجد رسول اکرم بسمت «بقيع غرفه» برگشت.
در بقيع عماري حسن را بر زمين گذاشتند حسين بن علي بر صفوف مسلمانان امامت کرد و نماز بپايان رسيد.
آنجا آرامگاه ابدي فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين بود.
پسر علي مرتضي را پهلوي مادر او بخاک سپردند.
حسن با قامت موزون و هيکل قشنگ و چهره ي زيبايش در دل خاک پنهان شد و بنا به آئين روز بايد بر سر اين خاک خطابه اي ايراد شود.
پسران اميرالمؤمنين. پسران عباس بن عبدالمطلب. آل هاشم. گروهي از بني اميه و اعيان اصحاب و ازدحامي از مردم عادي مدينه انتظار مي کشيدند که کسي برخيزد و سخي بگويد.
سيد الشهداء آنچنان غصه دار و کدورت کرده بود که سر بر زانوي غم داده آهسته آهسته اشک ميريخت.
او برنخاست ولي بجاي او محمد بن حنفيه برخاست. اين محمد بن حنفيه به امام حسن مجتبي علاوه برآنکه امامش بود و پيشوايش بود علاوه بر آنکه برادرش بود پسر پدرش بود عشق ديگري داشت. که شايد اين علاقه را حتي به اميرالمؤمنين هم نداشت.
محمد با قامت بلند و اندام ورزيده اش سر خاک حسن برخاست ولي يکباره طاقش درهم شکست و با صداي بلند هاي هاي به گريه افتاد.
گريه او در آنجا قيامتي برپا کرد.
گريه ي محمد با آن هيجان و تشنج غوغاي مردم را به فلک رسانيد.
ساعتي از وقت گذشت تا اين سر و صدها آرام گرفت و بعد محمد بن حنفيه چنين گفت:
صلوات و درود خدا بر تو باد يا ابامحمد! زندگي تو زندگاني عزيزي بود و مرگ وتو دلها و پشت هاي بسياري را درهم شکست.
بهترين و مقدس ترين روح ها روحي بود که کالبد ترا روشن ميداشت و شريف ترين بدنها بدنيست که در لاي کفن تو آرميده است.
چرا روح تو مقدس و بدن تو شريف نباشد؟ تو پسر محمد
مصطفي و علي مرتضي و فاطمه ي زهرايي. تو پسر بهشت بريني و درخت طوبايي.
دست حق با غذاي تقوي بدهانت لقمه گذاشت و پستان ايمان در کام تو شير رشادت و سعادت افشاند.
تو در آغوش اسلام پرورش يافته اي و تاريخ حيات تو از سوابق عظمي و غابات قصوي سرشار است.
شخصيت تو آيت صلح و صفا بود. اگر تو نبودي ملت ميان اسلام حصار صلح بنيان نمي گرفت با دست تو پراکندگي ها فراهم آمد و پريشاني ها به اجتماع گراييد.
فعلبک السلام فقد طيب حيا و ميتا و ان کان انفسنا غير سخيه بفراقک يا ابامحمد! رحمک الله.
زندگاني تو و مرگ وتو هر دو مطهر مقدس بود ولي ما چه بگوييم که فراق تو جان ما را براي هميشه در شکنجه و رنج خواهد داشت درود و رحمت الهي بهره ي تو باد.
خطابه ي محمد بن حنفيه بدين ترتيب بپايان آمد و مردمي که بر سر خاک امام مجتبي انجمن کرده بودند با چشمان اشک آلود و قلب هاي غصه دار از بقيع غرفه به خانه هايشان بازگشتند. بني اميه. بني هاشم. فرزندان عباس. حتي پسران اميرالمؤمنين هم خاک حسن را ترک گفتند.
اين تنها سيدالشهداء بود که همچنان در کنار مزار برادر نشسته بود.
حسين بر سر خاک برادر تنها مانده بود و در تنهايي اين شعرها را انشاء ميکرد و آهسته آهسته مي گريست:
آيا من آن باشم که مويم را به عطر و روغن آغشته سازم.

يا اينکه سر نازنين ترا برهنه بر خاک نهاده ام؟
آيا ديگر از تمتع ها و لذت هاي دنيا بهره ور خواهم بود
با اينکه پايان عمر ترا به چشم ديده ام؟
تا آن دم که کبوتران مينالند.
و تا باد صبا و جنوب ميوزد بر تو مينالم.
تا آن تاريخ که در خاک حجاز شاخه ي سبزي ميرويد
چشمان من بر تو اشک خواهد ريخت.
گريه ي من بي پايان و اشک من سيال است.
تو از من دوري و خاک تو با من نزديک است.
آنکس که در خانه اي بسر ميبرد بهر کجا باشد غريب نيست.
بلکه آنکس که در آغوش گور آرميده غريب است.
زندگان اين دنيا چگونه خوشنود خواهند بود.
با اينکه پنجه ي مرگ عاقبت گلويشان را خواهد فشرد.
آنکس که مالش بغارت رفته زيان ديده نيست.
زيان ديده کسي است که برادرش را بخاک سپرده است.
با تو از اين پس در رؤياها نجوي خواهم گفت:
آنانکه در پس خاک نهان شده اند وعده گاهي جز رويا ندارند.
و اين شعر را نيز ابوعبدالله الحسين روحي فداه در رثاي برادر عزيزش سرود.

ان لم امت اسفا عليک فقد 
اصبحت مشتاقا الي الموت

اگر چه حست مرگ تو مرا کشته
ولي هميشه خود را مشتاق مرگ مي بينم.

آخرین بروزرسانی ( پنجشنبه ، ۱۱ شهریور ۱۳۸۹ ، ۲۰:۰۸ )  

منوی اصلی

خورشید انقلاب

پیام نوروزى به مناسبت آغاز سال 1394
متن کامل سخنان مقام معظم رهبری


 اگر کسى تصور کند که ... حتّى یک لحظه در ذهن خودم خطور مى‌دادم که این مسؤولیت به من متوجه خواهد شد، قطعاً اشتباه کرده است. 
فرمایشات معظم له درباره ی منصب رهبری


در زمان امام(ره) می‏دیدیم که ایشان مطلبی را می‏فرمودند، اما در مجلس همه به آن رأی نمی‏دادند؛ نمی‏شود گفت اینها ضدّ ولایت فقیه‏اند.
متن کامل سخنان مقام معظم رهبری


 بیش از چهل جلسه ی تفسیر قرآن از زبان مقام معظم رهبری  
برای دسترسی به تفسیر قرآن معظم له کلیک کنید


 

پایگاه علمای شیعه

کاربران آنلاین

 11 مهمان حاضر